به جون صمد به ارواح پشه از این به بعد دیه خاطرات باحالمو تعریف میکنم 
ما تو دیبرستان 6 نفر بودیم بهمون میگفتن ارازر اوباش خخخخ
یعنی هر کاری میکریدم
لامپ ها رو شل میکردیم گاز رو قطع میکردم کلاس رو میشستیم معلم پرورشیمون اومد انقد دعوامون کرد
پنجره ی کلاسمون باز میشد رو به خیابون ما به یه پسر بچه پول دادیم بره بستنی بخره
داشتیم میخوردیم یکی به ناظم خبر داد عاقا ما بدو بدو رفتیم کلاس![]()
ناظم اومد کلی فوش بارمون کرد ولی لو نرفتیما ![]()
بستنی رو گرفته بودم دستم زیر نیمکت نگه داشته بودم
یادش بخیر
برچسب:
نویسنده: نیکا پورحسین