دیروز ساعت:7:30 رفتم دندون پزشکی انقد استرس داشتم دستام می لرزید از ترس جراحی
نوبتم شد رفتم داخل دکتر گفت سلام خانم خوب احوال پرسی کرد و ...
گفت آزمایشتو بده گفتم نیاوردم
هیچی دیه گفت برو ببار
امپولمو زد رفتم اوردم تا ببارم ساعت 8:30 شد
چشمتون روز بد نبینه یعنی مردم و زنده شدم تا دندونمو جراحی
کرد و کشید مگه درمیومد ؟ حالمم بهم میخورد نمیشد دستشو بگیرم
دستمو میاوردم بالا خخخ هی میگفت کم مونده دیه ![]()
از همه بدتر اون پانسمان بود اه اه یک ساعت باید میموند دهنم
9 رسیدم خونه دهنم باز نمیشد چیزی بخورم
یه طرف گلوم انقد درد میکنه خونریزیش هم قطع نشده
داغونم کلا 
برچسب:
نویسنده: نیکا پورحسین