با دندون درد از خواب بیدار شدم دیگه کلافم کرده این دندون درد لعنتی گوشیم رو نگاه کردم ساعت 9 بود هنوز خوابم میومد هوا خیلیی خنک شده بود دیگه نمیتونستم بخوابم صدای مامانمو شنیدم که از پیاده روی اومده بود بلند شدم رفتم دستو صورتمو شستم وقتی خودمو تو اینه نگاه کردم سرمه ریخته بود زیر چشمم و سیاه شده بود پاک کردم و موهامو شونه کردم شروع کردم به بافتن موهام خدا رحمت کنه مادر جونو همیشه وقتی صبح ها از خواب بیدار میشدم میرفتم کنارش میشستم و شروع میکرد به بافتن موهام یادش بخیر....رفتم سر یخچال و با بی حوصلگی شیر رو دراوردمو ریختم تو لیوان و سرکشیدم چند روزی بود حال خوبی نداشتم قرض های ویتامینم تموم شده بود و حالم خوب نبود گوشیم به صدا درومد آرام بود جانم آرام ؟ سلام سارا خوبی؟ پاشو اماده شو بریم باغ میوه . یه باغ خیلی بزگ بود که هر سال این موقع ها میوه میفروختن خیلیی سرسبز بود حال دلم خوب میشد وقتی پامو اونجا میزاشتم سریع اماده شدم رفتم دم در با ماشین اومد دونبالم و راه افتادیم.از لای درخت هایی که افتاده بودن روی هم میگذشتیم چقد دلچسب بود سرمو از شیشه اوردم بیرون باد خنکی میوزید رو صورتم لبخند رو لبام نشست همه چیز دست به دست هم داده بودن حالمو خوب کنن. میموه ها رو خریدیمو اومدیم تا برسیم خونه ظهر شده بود خیلی گشنم شده بود بوی قیمه ی مامان کل خونه رو پر کرده بود صب کردم همه بیان . چند لحظه بعد صدای هومن اومد غر غر کنان میومد تو چقد سخته سروکله زدن با کارگرا ادمو خسته میکنه پاشو برام یه لیوان اب بریز من : باز تو دستور دادی؟ حالا یه بار ازت چیزی خواستما رفتم طرف اشپز خونه با یه لیوان برگشتم دادم دستش دست گلت دردنکنه حوصله ی سروکله زدن با هومن رو نداشتم رفتم حیاط یکم قدم بزنم یه حیاط خیلیی بزرگ بود با کلی درخت وسطشم یه حوض قدیمی بود از پدر بزرگم به ارث رسیده بود با خونه ی خیلیی بزرگ ا تاق های تو در تو پنجره ی اتاقم باز میشد به باغ از بچگی تو این خونه بزرگ شده بودم کلی خاطره داشتم ادامه دارد...
برچسب: داستان,
نویسنده: نیکا پورحسین